+ نوشته شده توسط ح.ق در Tue 10 Jun 2008 و ساعت
1:41 |
سبک بال بودم و پرواز می کردم و همانند ماهی که از زندگی در دریا ها لذت می برد ، شاد بودم و لذت می بردم چون در کنار دریایی می دویدم که در پشت سرم کوه ها با رنگ سبز تند و زیبای که با تمام وجود خودنمایی می کرد ، زیبایی خود را به تماشای دریا که با جشنواره ای از رنگ به مصاف کوههای بر افراشته و آسمان آ بی زیبا که آن هم تمامیت خود را با روشنی و تلا لو به همراه داشت می دیدم و از این مصاف طبیعت لذت می بردم . آنچنان شاد و سر زنده بودم که بر شن های کنار ساحل که با رنگ زیبای خود همانند فرشی در زیر پای من گسترده شده بود هیچ نگاهی نیانداختم و همانند بی شرمی از روی آن گذر کردم . ایستادم به زیر پاهایم به دقت نگریستم بر روی آن زمین استوار که مرا با تمام غرورهایم بر پشت خود تحمل می کرد سلام دادم و با تمام وجود بر روی خاک های زیبای کنار ساحل دراز کشیدم . انگار تمام لذایذ فرا واقعی زندگی در پیوند من و زمین جاری بود و از عشقی حکم می کرد که تا آن روز هرگز تجربه نکرده بودم . دریا هم از دیدن ما آنچنان طلب نیاز کرد که نمایندگانش را به سوی من و زمین خفته همیشه بیدار روانه می کرد و مرا همچنان به میهمانی آبهای زیبا دعوت می کرد و آنچنان عاجزانه از من تقاضا می کرد که شرم می کردم دست رد به سوی او دراز کنم . نسیمی از پشت سر مرا نوازش می کرد و همانند مادری ، نجوایی در گوشم می خواند و مرا چون فرزندی به میهمانی کوهها دعوت می کرد . بر گشتم پشت به دریا و رو به طبیعت مادر که لطفش را از من هرگز دریغ نکرد . من معصومیتی در چهره طبیعت دیدم که آنرا بجز چهره مادران نمی توان یافت . نورهای زیبا و خیره کننده آسمان جلوه خاصی به طبیعت زنده بخشیده بود . تلالو انوار نظر مرا به خود جلب کردند . به پشت همچون کودکی که در گهواره خود خوابیده باشد بر زمین خوابیدم ، دنیای زیبایی از رنگ را در بالای سر خود می دیدم که با انوار زیبای خورشید که انگار گنجینه ای از طلا را در اختیار آسمان و زمین قرار داده بود و بی هیچ نیازی خود نیز از تماشای آن لذت می برد را با تمام وجود می دیدم . آسمان هم مرا صدا می کرد وبه سوی خود فرا می خواند . دیگر نمی توانستم این همه زیبایی و این همه لطف بیدریغ جهان را با بی اعتنایی پاسخ گویم . این نهایت لطفی بود که در عمر خود دیدم ، بدونه آنکه از من چشم داشت بازگشت آنرا داشته باشند . و من بر خواستم در طبیعت،دریا،آسمان و بر روی زمین همچون کوهی استوار ایستادم و با گامی که استواریی جاودانه به من می بخشید به میهمانی آنها رفتم ارمغانی با خود برای آنها ببرم . اکنون من هم خالصه ای از پاکی های جهان گشتم . و دیگر هیچ ---------------------- + نوشته شده توسط ح.ق در Tue 10 Jun 2008 و ساعت
1:30 |
بشتابید گل ها،هر چه می خواهید هوا جمع کنید،که شب می آید
با هزاران شب بو می چکاند به هوا بوی اقاقی ها را و چه خوش می خواند جیرجیرک می نشیند در دل نای جغد شب خوان و نفس می بخشد به گردونۀ آواز طبیعت. + نوشته شده توسط ح.ق در Mon 9 Jun 2008 و ساعت
2:46 |
+ نوشته شده توسط ح.ق در Mon 9 Jun 2008 و ساعت
2:8 |
بوی شالیزارهای سر سبز در راه پرپیچ وخم و ناهموار همانند بوی غذاهای مادرکه من همیشه از خوردن آنها لذت می بردم به مشامم می رسید ،انگار این بار مادر دست به کار بزرگتری زده بود . آنچنان عطری در هوا پیچیده بود که من سرمست و دیوانه وار به راه خود ادامه می دادم و دیگر چیزی جز آن بوی مست کننده و استشمام آن به ذهنم خطور نمی کرد . پرندگان آوازهایی در ستایش طبیعت بیکران سر داده بودند چون حیات آنها هم همانند ما انسانها به حیات زمین بسته بود ، نسیم ملایمی که در هوا جریان داشت به رایگان عطر زمین را به جهان هدیه می کرد . هر گامی که بر می داشتم مرا به آن خانه روستایی که در انتهای شالیزارها خودنمایی می کرد نزدیک و نزدیک تر می کرد . خانه ای چوبی که سقفش را با کاه های زرد رنگ که بر اثر تابش نور خورشید رنگی قهوه ای به خود گرفته بود و دودکشی سفالی بر بالای آن تعبیه شده بود ساخته بودند . دیوارهای ساختمان از چوبهای محکم و کلفتی ساخته شده بود . خانه از گذشته های دورحکایت می کرد و از دور برایم از گذشته ها می گفت که چگونه و با چه مشقتی آنرا بر پاساختند . خانه ای که از طبیعت به امانت گرفته شده بود تا انسان همچنان نیازمند به طبیعت باقی بماند . حیاط وسیعی دورتادور خانه را احاطه کرده بود . حیاطی سبز رنگ که حیوانات اهلی در آن به جست و گریز می پرداختند . اکنون من در کنار آن خانه ایستاده ام وآن طبیعت کوچک که زندگی در آن حکم می راند،با ولع و اشتهایی سیری ناپذ یرکه از عشق من به آن حکم می کند،آن خانه را می نگرم . جوجه های تازه به دنیا آمده را که دنبال مادرشان به این طرف و آن طرف می دوند را می بینم . جوجه ها از سر و کول هم بالا می روند و آنچنان غرق بازی شده اند که دیگر چیزی جز بازی به آنها آرامش نمی بخشد . من به یاد کودکی های خودم افتادم که در همین حیاط با برادرم و خواهرهایم به بازی می پرداختیم و همدیگر را دنبال می کردیم . من آخرین فرد و کوچکترین عضو خانواده به شمار می رفتم . خواهرم، برادرم،خواهرم و من که آخرین جوجه خانواده بودم . موهای لخت برادرم همیشه موجب ناراحتی من می شد ،چون در خانواده ما همه بچه ها به جز من مو های لختی داشتند ولی من مو هایم فرفری بود، در صورتی که از نظر ظاهری من از آنها زیبا تر بودم و در کل همیشه بر سر این موضوع که من اصلا هیچ شباهتی با آنها ندارم بحثمان می شد ودرست همانند همان جوجه های حیاط در آخر کار چون که به نتیجه نمی رسیدیم به دنبال هم می افتادیم و من چون کوچکتر بودم بیشتر کتک می خوردم . مادرهم بدونه هیچ توجهی نسبت به ما در حیاط مشغول پهن کردن لباس های تازه شسته شده بود ، هنوز آن طناب قدیمی را در حیاط خانه می بینم همان طنابی که مادر هیچگاه آنرا تنها نمی گذاشت و همیشه میهمانی برای میهمانخانه طناب به همراه داشت . صدای پدر را می شنوم که از دور ما را صدا می زند. سواربر گاری . راستی ما اسب هم داشتیم ،آن هم 2تا . یکی ماده و دیگری نر . اسب ماده رنگ قهواه ای روشنی داشت ،با چشمانی که همانند چشمان مادری مهربان همیشه از محبت به فرزندش حکم می کند می درخشید و همان لطف را نسبت به ما داشت و من هرگاه به نزد او می رفتم دقیقا با همان شوق مادرانه مار می نگریست . اسب مرد که شوهر آن اسب ماده بود بر عکس او رنگ مشکی تندی بر تن داشت . آنچنان رنگ پوستش تیره بود که تمامی ماهیچه های بدنش را می شد به راحتی دید ،انگار اسب لباسی از جنس هریر بر تن کرده بود ، او دقیقا بر عکس همسرش از چهره ای مردانه بر خوردار بود همانند پدر جدی ومصمم ،ابهتی مردانه. در کل آنها از دوستان صمیمی ما بچه ها و پدرم بودند . زمانی که پدر به مزرعه نمی رفت ما را دوتادوتا بر پشت آنها می نشاند و به گردش می برد . باز هم صدای پدر می آید که می گوید ( بچه ها من بر گشتم به خانه.) این جمله را وقتی پدر با صدای بلند فریاد می زد انگار تمام دنیا در حمایت از ما برخاسته بودند و دیگر کسی را یارای این نبود که ما را در عالم کودکی بترساند . پدر همانند دژی محکم در خانه حضور داشت . مادر کمی عصبانی بود بر خلاف پدر . چون ما همه چیز را به هم می ریختیم و او همیشه فریاد می کشید و ما را دنبال می کرد . ما همچنان که از ترس او می دویدیم و فرار می کردیم در همان حال خنده های کودکانه را سر می دادیم چون فکر می کردیم مادر با ما میخواهد بازی کند . ولی وقتی ما را می گرفت، به شدت کتکمان می زد وتنها پدر بود که مارا از چنگ او نجات می داد . او تنها حامی ما بود . اکنون که سالها از آن روز ها می گذرد ومن امروزبردرآن خانه تنها و بدونه حامی ایستاده ام وفقط تنهاتصورخاطرات آن دوران برایم مقدور است و این تمام آن شادی ها را از ذهنم می زداید . مدت هاست که طناب حییاط دیگر میهمانی ندارد . دیگر جوجه ها کسی را ندارند که از آنها پذیرای کند . اسب ها پیر شده اند و مدت هاست که همدم قدیمی خود رانمی بینند . علفهارشد کرده اند ودیگر چراغ داخل خانه که از حیات انسانی حکم می کرد خاموش است . تنهایی برمن چیره گشته و دنیا با تمام زیبایی هایش برایم تنگ و سخت می آید . من به داخل خانه رفته ام . اکنون . خانه ای سرد و خاموش . در جایی که در کودکی در خانه داشتم نشستم . می خواهم من هم جزعی از خاموشی و سردی آن خانه را تشکیل دهم ادامه مطلب + نوشته شده توسط ح.ق در Mon 2 Jun 2008 و ساعت
1:43 |
ادامه مطلب + نوشته شده توسط ح.ق در Mon 2 Jun 2008 و ساعت
1:35 |
|
|